احساس من
...حرفای دلم
چقدر بده آدم از كسي كه دوستش داره. از كسي كه عاشقشه دور باشه...
پريشب وقتي بهم زنگ زد و گفت كه رشته يك دنيا با خبرش خوشحال شدم. ولي امروز كه رفتش دلم مثل كوه سنگيني ميكنه...
ادامه مطلب
بياي بموني كنارم
نميدوني چه سخته اين همه انتظارم
خواهشم از تو اينه...
دنياي من تو باشي
هرجا هستم تو باشي ازم جدا نباشي
خواهشم از تو اينه...
نري يه روز بي خبر
منو نذاري تنها دلم بشه دربه در
خواهشم از تو اينه...
دلواپسم نذاري
دلت رو تا هميشه پيش دلم بذاري
خواهشم از تو اينه...
فقط باشي مال من
هميشه عاشقم باش هيچوقت ازم دل نكن...

دشمناتون در بــــــه در
رفقاتون گـــــــل به ســـــــــــر
گرفتارياتون زود بــــــــدر
خوشيهاتون هـــــــــزار برابــــر
اميدوارم ۱۳بدر خوبي رو فردا سپري كنيد.
براي همتون آرزوي شادي و سلامتي دارم
كاش سال ديگه فردا رو در كنار عشقم باشم
كاش همين امسال بهم برسيم و اين انتظار به پايان برسه.

ادامه مطلب
اميدوارم ســـــــال ۹۱ براي همـــــــــه دوستهاي گلــــــم سالي مملو از ســــــــلامتي . دلخوشـــــي .
ســــــربلندي و موفقــــيت باشه.
هـــــــــر سال شروع قــــصـــــــه ايســـــــتـــــــــــ
قصـــــــــــــــــه تــــــــان بي غــــــــصـــــــه بـــــــــــــــــاد.....

مهم اينه تا هميشه ميخوام تو قلب تو باشم
از همه دنيا من فقط عشق تورو ميخوام و بس
بيا بمون كنار من برام بشو يه هم نفس
خودت ميدوني تو برام تموم دنياي مني
ميخوام تو هم بهم بگي تو هم فقط مال مني
تورو خدا يه بار بيا بمون براي هميشه
براي قلب تنگ من هيچكي مثل تو نميشه
دلواپسم نذار گلم تو خواب من پا بذار
نگو كه ديگه نمياي نده منو تو آزار
كي ميشه تو آغوشتو به روي من وا كني
منو تو آغوش خودت بگيري و جا كني
اين انتظار لعنتي پس كي ميخواد تموم شه
صبر منم همين روزاست يك دفعه اي تموم شه
خداي من ديگه دارم دق ميكنم بدون اون
خدايا از خودت ميخوام منو به عشقم برسون....

من ۱۷ و ۱۸ بهمن با علي بودم. جريانو از اول براتون تعريف ميكنم
روز تولدم علي زنگ زد و تولدمو تبريك گفت و خبر داد كه فردا قراره بياد رشت و منم يه دنيا با اين خبرش خوشحال شدم. قرار شد كه فردا ساعت ۷ برسه رشت ولي من ازش خواستم كه ساعت ۵ بياد تا بيشتر كنار هم باشيم. فرداييش ساعت ۱ بود كه راه افتاد و ساعت ۵ رسيد رشت و منم رفتم دنبالش بعد از دست دادن و سلام و احوالپرسي علي گفت ديدي چقدرحرف گوش كنم همون ساعتي كه گفتي اومدم. من واقعا حس خوبي داشتم وقتي كنارش بودم. بعد از ۳ماه بود كه ميديدمش. خلاصه تا ساعت ۷:۳۰ با هم تو خيابونا چرخ ميزديم. اولش من رانندگي ميكردم بعد يه جا نگه داشت رفت از سوپر ماركت شيركاكائو گرفت خورديم.علي ميگفت مدتيه هيچ غذايي رو نميتونم خوب بخورم. ميگفت گلئو درد دارم. ازش خواستم بره دكتر ميگه وقت نميكنم برم آخه طفلكي سركار ميره. خيلي سختي ميكشه. خلاصه شيركاكائو رو خورديم بعد از تو كيفش يه ساك دستي برداشت و داد به من گفت تولدت مبارك. از ته دل خوشحال بودم كه علي برام كادو تولد خريده. تو ساك يه دفترچه خاطرات خوشگل چوبي كه پشتش يه شعر و اسم من حك شده بود و با يه خودكار. علي اونو از مشهد برام سوغاتي گرفته بود. و يه شاخه گل مصنوعي به رنگ قرمز و يه عروسك كوچولو گاو به رنگ قرمز. كلا خيلي ذوق زده شده بودم. هديه رو ديدم و ازش تشكر كردم. دوباره راه افتاديم و اين دفعه اون رانندگي ميكرد. حين رانندگي كردن يهو دستمو گرفت تو دست خودش و من تپش قلب گرفتم. آخه منو علي بار اولي بود كه دستامونو تو دست هم ميگرفتيم. براي يك دقيقه. خيلي احساس دلچسبي بود... خلاصه گشتيمو فردا براي ساعت ۹ صبح بغل خيابونمون با علي قرار گذاشتم كه بيام دنبالش با هم بريم پروژمو تحويل بديم. از لحظه لحظه اي كه كنارش بودم داشتم لذت ميبردم. راستي يه چيز ديگه ام شد صبح از هيجان و استرسي كه داشتم حالت تهوع امونمو بريده بود. يه بيسكوييت كه خوردم اونم گلاب به روتون بالا آورم. خيلي ناراحت بودم ميترسيدم كه حالم خوب نشه. انقدر خدا خدا كردم كه خداروشكر حالم بهتر شد و رفتم دنبال علي كه بريم دانشگاه. دانشگاه رفتيم و پروژمو تحويل دادمو دوباره با هم تو خيابونهاي گلسار دور زديم. بعدش يه جا ماشينو نگه داشتيم. علي يه پيشنهاد داد گفت كه عكس دونفري بگيريم. آخه تاحالا عكس دونفري نداشتيم. باورتون ميشه ۵سال و نيمه ارتباط داريم. تو اين ۵سال حتي دست همو نگرفته بوديم و عكس دو نفره هم نداشتيم. منم خوشحال شدم از اين پيشنهاد موبايلمو گذشتم نزديك داشبورد و گذاشتم رو تايمرش كه خودش عكس بندازه. علي دستشو گذاشت رو شونم و يه عكس قشنگ انداختيم. دوباره گشتيم و قرار بعدي رو ساعت ۵ عصر گذاشتيم. دوباره همون برنامه بود. اما اين دفعه بيتشر دستامون تو دست هم بود. الان كه دارم اينارو مينويسم خيلي دلتنگشم. آخه پريرزو ساعت ۱۲ شب دوباره به سمت كرج حركت كرد. قبل از اينكه بره اس داد گفت ليلا دلم خيلي برات تنگ شده اگه برم چه حالي ميشم منم بهش گفتم دل منم برات تنگ شده و نميتونم غم دوريتو تحمل كنم. ميگفت ليلا بوي عطرت رو دستم مونده. جالب اينجا بود بوي عطر اونم رو دستم منوده بود. حتي تو ماشينم بوي عطر حضورش مونده! هردو ناراحت از اينكه قراره دوباره از هم جدا بشيم. ولي ديگه چاره اي جز صبر و تحمل نداريم. يه چيز ديگه هم بگم. از اون روز كه رفتم پروزمو تحويل بدم تا الان كه ۳روز گذشته هرروز صبح حالم بهم ميخوره. دليلشو خوب نميدونم. ديروز رفتم سرم وصل كردم. امروز دوباره حالم بد شد از دوباره با بابام رفتم دكتر. علي ديشب خيلي ناراحت بود ميگفت عذاب وجدان دارم تو بخاطر من اينطوري شدي. بعدش گفت ۱۰۰ تا صلوات نذر كردم برات حالت خوب بشه. از اينكه ميديدم علي نگران منه خوشحال بودم. ولي متاسفانه امروزم حالم بد شد. فقط خداكنه فردا رو راحت بگيرم بخوابم. واقعا حس بديه حالت تهوع. ببخشيد با اين حرفام حال شما رو هم بد كردم دوستاي من. ولي آبجي بهار ازم خواسته بود يه پست جديد بذارم. منم جز اين حرفا چيزي نداشتم كه بگم.
ممنونم بخاطر تبريك همه ي شما دوستهاي بامعرفت و عزيزم.
شاد و سلامت باشين...![]()
امروز تولد اينجانب ليلا يعني خودم هست...![]()
يه سال ديگه به عمرمون اضافه شد...
خانواده امروز دور هم جمع ميشيم مثل پارسال و تولد منو جشن ميگيريم...
از خدا براي خودم و خانوادم فقط سلامتي و خوشبختي آرزو ميكنم.
و همچنين براي دوستهاي گلم تو وبلاگ خودم آرزوي موفقيت و سلامتي و عمر با عذت و خوشبختي آرزو ميكنم.
از تك تك شما دوستهاي مهربونم ممنونم كه هميشه يادم ميكنيد و هميشه به من محبت دارين.
دوستتون دارم زياد.![]()
جاي تو خاليست وقتي قلب و فكر و روحم در اطراف تو پرسه ميزند
جاي تو خاليست وقتي از اين فاصله ي دور از ته قلبم صدايت ميكنم
جاي تو خاليست وقتي هرلحظه غم نبودنت برايم يك عمر ميگذرد
جاي تو خاليست وقتي قلبم هرلحظه بهانه ي تورا ميگيرد
جاي تو خاليست وقتي براي عشق پاك تو مينويسم و نيستي كه حرفهاي دلم را بخواني
جاي تو خاليست ببيني هردقيقه بيشتر از قبل عاشقت ميشوم
جاي تو خاليست وقتي زير لب اين جمله را بارها تكرار ميكنم كه دوستت دارم
دلم نوازش مهربانانه تورا ميخواهد
دلم آغوش گرمت را ميخواهد حتي براي چند لحظه...
دلم با تو بودن را ميخواهد
نميخواهم كه اين فقط يك رويا باشد
من ميخواهم من باشم و تو باشي و يك دنيا خوشبختي در كنا هم
تو بيا تا با هم اين روياي قشنگ را به واقعيت بپيونديم
تو تنها آرزوي مني...
دلم خيلي تنگته...
واسه عشق خوب و پاكت حتي جونمم ميذارم
تو كي هستي كه وقتي ندارمت بيقرارم
مثل تو هيچ كسي رو ديوونه وار دوس ندارم
تو كي هستي كه ميخوام فقط مال خودم باشي
من ميخوام حتي يه لحظه هم ازم جدا نشي
تو كي هستي كه بدون عشق تو ميميرم
از غم نبودنت هرشب و روز دلگيرم
تو كي هستي كه با يادت آرامش ميگيرم
وقتي دوري عكس نازتو بغل ميگيرم
تو كي هستي كه نميتونم ازت دل بكنم
اوني كه بي تو بهونه ميگيره فقط منم
هركي هستي هر چي هستي
تو وجودم ريشه بستي
تورو ميخوام از ته قلب هرطوري باشي و هستي...
![]()
من ۵شنبه با مامان و بابا رفتيم كرج خونه داييم. علي سركار بود و منم اولين بار بود كه بدون اون تو خونشون بودم و از اين بابت ناراحت بودم. آخه علي سر يه ساختموني هفته اي چندروزشو نگهباني ميده. اون شبم از شانس بد نبودش. هم من ناراحت بودم كه نيستش هم اون. ولي قرار بود به بهانه گرفتن كتابا فردا ظهر هرطور شده خودشو برسونه تا همو ببينيم. شب انقد دعا كردم و از خدا خواستم كه حتي شده واسه چند دقيقه ببينمش كه من اين همه راهو واسه ديدن علي اومدم. اگه نبينمش واقعا آخر ضدحال ميشه. خدا جونم مثل هميشه دعامو مستجاب كرد. فردا صبحش ساعت ۹:۳۰ پاشدم. بابام گفت ناهارو بريم خونه دايي كوچيكم. گفتش كه ديگه ساعت ۱۱ حركت كنيم كه قبل ناهار اونجا باشيم. منم داشتم حرص ميخوردم چون ميدونستم علي تا ۱۱نميتونه خودشو برسونه چون با مترو طول ميكشه از تهران تا كرج. بابام گفت خب آدرس جايي كه علي كتابهارو گذاشته ازش بپرسيم اگه نتونست بياد خودمون برداريم منم اعصابم خرد شده بود با اين پيشنهاد بابام چون در اين صورت ديگه علي رو نميديدم. زن داييم زنگ زد به علي كه زود بيا اينا دارن ميرن. علي هم يه پيشنهاد ديگه داد. گفت شما برين من ميام خونه عمو اونجا كتابا رو ميدم. ميدونستم اونم ديدن من واسش مهم بود. منم خيالم راحت شد كه قراره ببينمش خوشحال بودم. خلاصه ما رفتيم اونجا علي هم بعد ۱ساعت اومد. وقتي ديدمش خيلي تعجب كردم. آخه ريش و سيبيل گذاشته بود و منم بار اولي بود كه اينطوري ميديدمش ولي انصافا خيلي هم بهش ميومد. قيافش مردونه تر شده بود. وقتي ديدمش تو دلم خدارو هزار بار شكر كردم كه دعامو مستجاب كرد. دوس داشتم همش نگاهش كنم مخصوصا بخاطر چهره جديدش برام جالب شده بود. خلاصه ناهارو خورديم و بعد ناهار بابام گفت حاضر بشيم بريم. دوباره لحظه وداع رسيد و دل منم گرفت. من فقط تونستم ۱ساعتو نيم علي رو ببينم. حتي نتوستيم دو كلمه حضوري باهم حرف بزنيم. ولي همونم برام غنيمت بود. واقعا دوري از كسي كه دوسش داريم خيلي خيلي سخته.. بلاخره رفتيم پايينو با دايي و زندايي و دختردايي روبوسي و با علي هم خداحافظي كرديم نشستيم تو ماشين وقتي ماشين حركت كرد منو علي با لبخند بهم دست تكون داديم. راستي يه ماجرايي هم پيش اومد كه كم مونده بود خودمونو به كشتن بديم. تو اتوبان بوديم. بارون تگرگ ميومد. شيشه ماشين مه گرفته بود. برف پاكنم تند تند كار ميكرد. در حال حركت بوديم كه يهو يه ماشين پيكان وسط اتوبان كه دونفرم درست پشت ماشين وايستاده بودن جلومون سبز شد. يعني حدود ۱۰ سانتيمتر فاصله داشتيم كه ماشينمون اگه به اون دو جوون برخورد ميكرديم الان اونا شايد زنده نبودن يا حتي من و پدر و مادرم. اگه بابام فرمونو به موقع نميپيچوند سمت ديگه يه اتفاق خيلي تلخ ميفتاد. صحنه وشتناكي بود. يعني خدا واقعا هم به ما هم به اون دو تا جوان رحم كرد كه بلايي سرمون نيومد.
خلاصه به خير گذشت و ما صحيح و سالم به منزل رسيديم . به محض رسيدن رفتم به علي زنگ زدم خبر دادم كه رسيدم نيم ساعتي حرف زديم و گفت قراره دوشنبه بياد رشت و با اين خبرش بهم انرژي داد.
ببخشيد با نوشته هام خستتون كردم. بعضي از دوستهاي خوبم از من خواسته بودن اگه ماجرايي شد بيام و آپ كنم. منم به حرفشون گوش كردم.
فداي همگيتون...
خنده هاي تو به دل ميشينه
غم دوريت رو دلم سنگينه
لحظه هام بدون تو غمگينه
حال اين روزهاي من داغونه
بي تو اين خونه برام زندونه
دل من از تو فقط ميخونه
قدر عشق پاكتو ميدونه
چشمامو با خيال تو ميبندم
حس ميكنم كه پيشمي ميخندم
اگه بودي هميشه در كنارم
دلمو از هرچي غير تو ميكندم
وجود تو نياز قلب منه
دلم واست هركجا پر ميزنه
حسرت من اندوه بي تو بودنه
خيالتم مثل نفس كشيدنه
من كه عمري دل به عشقت بستم
تا هميشه من به يادت هستم...
اميدوارم حال همگي خوب باشه...
۱۲مهر يعني دوروز پيش عروسي داداش آخريم بود. آخه من ۴تا داداش دارم. همشون ازدواج كرده بودن و فقط اين آخري مونده بود كه اونم يه سلامتي سروسامون گرفت.يه عروسي باشكوه و خيلي خيلي قشنگ بود. خيلي خوش گذشت. ولي حيف كه زود گذشت. حالا كه داداش آخريمم رفت خيلي احساس تنهايي ميكنم. احساس تنهايي خيلي سخته. نميدونم اونايي كه تك فرزندين چطوري با احساس تنهاييشون كنار ميان. دل آدم ميگيره. دوست دارم منم هرچه زودتر با عشق زندگيم ازدواج كنم. همون عشق قديميم كه هنوزم دوستش دارم و هنوزم باهميم. ميون منو اون بحث و درگيري پيش اومده بود كه اونم بخاطر حسادت بعضيها بود كه چشم ديدن مارو نداشتن و به عشق ما حسوديشون ميشد ولي خداروشكر از هم جدا نشديم. و من روز به روز بيشتر عاشقش ميشم. و از دوريش بيقرارتر از قبل ميشم. منو عشقم ديروزو با هم بوديم. تو خونمون تو اتاقم با هم حرف زديم. و من وقتي صداشو ميشنيدم غرق لذت ميشدم. واي كه چقد خوبه آدم هرلحظشو كنار عشقش بگذرونه. ولي افسوس كه اين لحظه ها واسه منو عشقم كم پيش مياد. خلاصه از يه چيزي كه خيلي خوشحال شدم اين بود كه بعد ناهار وقتي داشتم ظرفارو ميشستم اون اومد بهم كمك كرد. چقدر خوشحال شدم با اين كارش خدا ميدونه. و موضوع ديگه اين بود كه من تمام شعرخايي كه تو اين وبلاگم نوشته بودم تو كاغذ واسه علي كنار گذاشته بودم و دادم بهش كه داشته باشه. اون خوند و بهم گفت كه خيلي قشنگ شعرگفتم من بهش گفتم حرفاي دلم بود اونم گفت چون از دل بود به دلم نشست و گفت تمام شعرام حرفاي دل اونم بوده. از اينكه شعرامو پسنديد خيلي شاد شدم. من مثل خيليهاي ديگه كه با عشقشون تنهان دست همو نميگيريم. همديگرو در آغوش نميگيريم. همو نميبوسيم. شايد به نظر خيليها رابطه ما مسخره و خالي از احساس باشه. اما منو علي اونقد تو وجودمون نسبت به هم احساس داريم كه نمتونيم ابرازش كنيم. همين كه منو اون همديگرو عاشقانه دوست داريم به نظر من مهمتر از هرچيزيه.
امروز صبح قرار بود با علي بريم صومعه سرا با ماشين من و اون رانندگي كنه ولي از شانس بد از صبح كه پاشدم حالت تهوه امونمو بريده بود و گلاب به روتون سه بار بالا آورم و بلاخره كارم به سرم وصل كردن كشيده شد و نتوستيم با هم بريم. خيلي ضد حال بود. علي همه ديگه قرار بود بره كرج نتونست بيشتر بمونه. آخه طفلكي هم درس ميخونه هم كار ميكنه. خيلي دلم براش تنگ شده. خيلي دلم ميخواد تا سال ديگه همين موقع نامزد كرده باشيم. و منو اون مال هم شده باشيم. وصال عشق شيرينترين آرزوي هر آدمي. خدايا ما رو بهم برسون هرچه زودتر. ديگه طاقت دوريشو ندارم. ![]()
ببخشيد با نوشته هام خستتون كردم. اين حرفا تلنبار شده بود گفتم تو اين آپ خاليش كنم. همتونو دوست دارم. و براي همه دوستهام آروزي موفقيت و سلامتي و خوشبختي ميكنم...
درود بر تو كه عاشقم كردي...
گذشتن از تو و جدايي از چشات برام محاله
ميميرم از غمي كه تو با رفتنت گذاشتي تو دلم
نيستي ولي ميبينمت تورو همش مقابلم
هريه دقيقه اي كه بي تو رد ميشه مرگ آوره برام
سخته براي تو باور اين كه من چقد تورو ميخوام
هر يه دقيقه اي كه بي تو رد ميشه پر از مصيبته
كز ميكنم همش يه گوشه و چشمام خيره به ساعته
اين لحظه هاي تلخ پس كي تموم ميشن
كي مهربون ميشي كي ميرسي به من...
هنوز از دوري غمگين و هنوز بهونه ميگيرم
هنوز تصوير تو مونده توي ذهن پريشونم
به پاي تو صبورانه ميخوام باشم و ميمونم
تورو از جون و دل ميخوام هنوزم اينه احساسم
ميترسم روزي برگردي بگي تورو نميشناسم
قسم به اون خدايي كه ميدونم ميپرستي تو
قسم به قلب تنگم كه هميشه ميشكستي تو
هنوز عاشقتر از قبلم
هنوزم هستي تو قلبم
تا نفس هست توي جونم
من براي تو ميخونم
تا ابد به پات ميشينم
تا كه روزي مال هم شيم اينو با چشمام ببينم...
خدايي كه در همه حال:
صدامونو شنيده
حال و روزمونو ديده
احساسمون رو فهميده
گناهانمون رو بخشيده
و در سخت ترين شرايط زندگي به دادمون رسيده
در برابر اين همه لطف و رحمت خدا كه هميشه شامل حال ما بوده
در برابر اين همه محبت و بخششي كه خدا به بنده هاش عطا كرده
و در برابر اين همه نعمتهاي ريز و درشتي كه خدا واسمون آفريده
ما همه وظيفه داريم ذره اي از اينهمه لطف و محبت بيكرانشو جبران كنيم
با روزه گرفتن و تحمل گرسنگي و تشنگي
با نماز خواندن اول وقت
با قرآن خواندن در شبهاي قدر براي خوشحالي و رضاي خدا
چه خوبه كه همه خودمونو به اين مهماني عزيز و پربركت دعوت كنيم
چه خوبه كه از صميم قلب به اين خواسته الهي تن بديم
از خدا بخوايم كه تو اين ماه مارو بيشتر از قبل كمكمون كنه و بهتر از قبل دعاهاي مارو مستجاب كنه...
براي همه دوستاي خوبم اين ماه قشنگ خدا مبارك باشه
نماز روزه هاتون قبول حق باشه...
الهي آمين
۵سال از اون روز ميگذره...
روزي كه با تمام وجودم عاشقش شدم...
روزي كه هرلحظه داشتم بيشتر بهش وابسته ميشدم...
روزي كه حرفاي دلمونو بهم زديم...
روزي كه تپش قلبمو با ديدنش احساس كردم..
روزي كه براي بيان احساسمون تو دفترهامون واسه هم شعر مينويشتيم...
يادش بخير... اون عشقي كه اون موقع داشتم كجا و اين عشقي كه الان دارم كجا!
اون روزها هر دومون براي يه لحظه كنار هم بودن هيچ وقتي رو از دست نميداديم...
روزي كه بدون توجه به ديگرون كنار هم لب پنجره خونشون وايميستاديم و دستهاي همو ميگرفتيم...
روزي كه رو بالا پشت بوم خونشون به عشق همديگه اعتراف كرديم و قسم خورديم تا آخرش با هم ميمونيم...
روزهايي كه نگاهمون . حرفامون يه رنگ و صادقانه بود...
روزهايي كه محبتامون از ته دل بود...
روزهايي كه بخاطر فاصله و دوري از هم از زمونه گلايه ميكرديم و حسرتمون تنها يه لحظه ديدنمون بود...
اون روزها براي ثابت كردن اينكه به ياد هميم دم به دم قسم نميخورديم...
حرفهاي همديگه رو كاملا ميفهميديم...
براي اينكه ثابت كنيم كي عاشقتره روي همو كم نميكرديم...
براي كارهايي كه واسه خوشحالي هم ميكرديم سر هم منت نميذاشتيم..
ياد اون روزها بخير... عشق ما اون روزها پررنگتر بود. قلبامون تنگ تر... حرفامون قشنگتر...
اما حالا چي . حالا جز تنهايي و فكر كردن به خاطره هاي تلخ و شيريني كه ازت دارم ديگه هيچ همدمي برام نمونده. كاش به اون روزها برگرديم... روزهايي كه تنها آرزومون يه لحظه ديدار حتي از فاصله ي دور بود... تنها حرفامون فقط از دلتنگي و وصالمون بود.. تنها شكايتمون از روزگار بود كه بين ما فاصله انداخته بود... كاش ميشد به اون روزها برگشت... كاش هيچ كدوم تقاص كارهايي كه بخاطر نادوني براي هم كرديم از هم نميگيرفتيم... كاش حرمت عشقمونو نميشكستيم... حاضرم هرچي كه دارم بدم فقط به اون روزها برگردم كه تنها چيزي كه از خدا ميخواستم داشتن تو براي همه لحظه هاي عمرم تو زندگيم بود و منم تنها عشق و همدمت تو زندگيت بودم...
من هنوزم بي بهانه. صادقانه. بي نهايت. تا قيامت دوستت دارم و خواهم داشت...
من خيلي راحت دلمو به عشق تو باخته بودم
هرچي كه داشتم از خودم پاي تو انداخته بودم
من با خيالات قشنگ زندگي ميكردم و بس
خوب ميدونستي كه براي من بودي مثل نفس
من هميشه با عشق تو دلخوش لحظه هام بود
يه لحظه بيخيال تو نبودم و نميشدم
من نتونستم يه روزي از دوريت عادت بكنم
يا اينكه از نديدنت به تو شكايت بكنم
من با تموم سختي ها صبوري كردم ميدوني
تحملهاي دلمو خوب ميدونم نميدوني
من گفته بودم به تو كه تويي فقط تو روياهام
بعد از اين هم جز تو ديگه هيچ كسي رو من نميخوام
وقتي چيزي يا كسي رو كه داريم قدرشو نميدونيم. اذيتش ميكنيم. دلشو ميشكونيم. وقتي كه از دستش ميديم تازه ميفهميم چه اشتباهي كرديم. افسوس ميخوريم و از كارمون پشيمون ميشيم ولي زمانيكه ديگه كار از كار گذشته و پشيموني سودي نداره. كاش همه آدمها قبل از اينكه دير شده باشه به خودشون بيان وقدر خوبيها رو بدونن. كاش اونايي كه ميگن واقعا عاشقن يا عشقشونو ثابت كنند يا دروغكي نگن عاشقند. كاش يكي پيدا ميشد كه احساسمونو درك كنه. حرفامونو بفهمه. كاش يكي پيدا ميشد كه يكي رو به خاطر خودش بخواد نه بخاطر موقعيت خوبي كه داره. كاش دلهاي همه پاك بود. كاش هيچ كس پيدا نميشد كه دل بشكونه. دل بسوزونه. كاش دنيا طوري ميشد كه همه به حرفاي همديگه اعتماد ميكردن. كاش همه رو قولي كه ميدادن وايميستادن. كاش دورويي و دروغ تو وجود هيچكي نبود.
اي كاش همه به عشقشون ميرسيدن. كاش روياهايي كه هرشب تو ذهنتون با اون دارين يه روزي به حقيقت ميپيوست. كاش دوست داشتنها صميمانه و از ته دل بود. خدايا اين دنيايي كه ساختي دنياي آدمهاي پاك و ساده دل نيست. اين دنيا براي كساني كه در بيشتر لحظه هاي عمرشان حسرت و غم ميخورند نيست. خدايا اين آن دنيايي كه ما تصورش را ميكرديم نيست و نخواهد بود...
خدايا اما با همه اينها ما تورا شاكريم. خدايا مارا ببخش اگر در لحظه هاي خوشي ياد تورا فراموش ميكنيم و تنها در لحظه هاي سخت از تو كمك ميطلبيم. خدايا ما بنده هاي تو هستيم. اگر اشتباهي ميكنيم ما را هدايت كن. اگر گناهي ميكنيم و براي توبه به درگاهت دعا ميكنيم از خطايمان بگذر. خدايا مار را از رحمت خود بي نصيب نگردان. خدايا ما بنده هاي شما تنها تورو پرستش ميكنيم و براي حل مشكلات از تو كمك ميخواهيم. خدايا كمكمان كن در هيچ لحظه اي از زندگيمان احساس بدبختي و تنهايي نكنيم و هيچوقت در زندگي از ياد تو غافل نشويم...
الهي آمين
اميدوارم همه خوب و خوش باشن...
بچه ها چند روز پيش يكي از دوستام يه اس ام اسي بهم داد كه سوال جالبي بود.
اگه يه روز از خواب پاشي و ببيني تموم زندگيت يه فيلم بوده اسم فيلمو چي ميذاري؟؟؟
حالا شما بگين اسم فيلم زندگيتون رو چي ميزارين؟؟؟
همون وقتي كه ميبينم فقط تو روياهام هستي
تورو ميخوام كنارم باشي نه تنها تو خيال من
برام سخته نباشي تو ميخوام باشي تو مال من
نميتونم بمونم من بدون تو تو اين خونه
نميدوني دلم بي تو چقدر ميگيره بهونه
دوست دارم تا وقتي ميزنه قلبم براي تو
ميريزم من پاي تو هرچي كه دارم فداي عشق پاك تو....
بذارين براتون بگم از ۱۵ تا ۲۰ كه امروزه چه روزهاي خوبي رو پشت سر گذشتم. روزهايي كه هيچوقت از يادم نميره...
اول بگم كه روز ۱۳بدر شبش با علي داشتيم اس ميداديم كه گفت قراره فردا بياد رشت. من از شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدم. از تصور اينكه قراره عشقمو ببينم خيلي انرژي گرفتم.
اون فرداش اومد رشت ومن فكر ميكردم شبش مياد خونه ما. وقتي رسيد ولي گفت ميخوام برم خونه خواهرم ناراحت شدم.. بهش گفتم پس كي مياي خونه ما گفت فردا با مامانمينا ميام خونتون. منم بهش گفتم اين ديدارها فايده نداره حتما ميخواي چند دقيقه بشيني و بري. اونم گفت خوب فردا صبح با ماشينت بريم بيرون. از اين فكرش خوشم اومد.. خيلي خوب ميشد. از شب همش لحظه برخورد با او تو ذهنم تصور ميكردم كه چطوري ميخواد بگذره و نكنه كسي ما رو باهم ببينه و آبروم بره و...
خلاصه فردا اومد . صبحش بخاطر آندوسكپي داداشم رفتيم اول آزمايشگاه بعد دكتر... نشد كه صبح بريم بيرون. علي هم هي اس ميدا ميگفت كجايي منتظرتم. منم گفتم كه نميشه چون دير ميشه. همينطورم شد. قرارمونو گذاشتيم واسه بعد از ظهر... اولش ناراحت شده بود گفت خيلي انتظار كشيدم خسته شدم. منم بهش جريانو گفتم اونم دركم كرد. خلاصه ساعت ۴:۳۰ رفتم دنبالش . هر لحظه كه به سر قرار نزديك ميشدم پام ميلرزيد. اصلا نميتونستم خوب رانندگي كنم. اضطراب و هيجان منو حالي به حالي كرده بود. خلاصه اون اومد تو ماشينو با هم رفتيم بيرون شيرخرما خورديم. اون لحظه هايي كه پيشش بودم واقعا بهم خوش ميگذشت. كمي گشتيم ولي من واقعا حول كرده بودم علي هم اينو كاملا فهميد به همين خاطر گفت بزار من سوار شم تو حول كردي ميترسم كار دستمون بدي. اون ماشينو روند و خودش نزديك خونه خواهرش نگه داشت و گفت نيم ساعت ديگه با دداشش مياد خونمون. شب هم خانوادش شام اومدن خونمون و شب هم علي و داداشش خوابيدن خونمون. قبل خواب با ماشين داداشم دوباره رفتيم بيرون و حسابي بهمون خوش گذشت. چند تا هم عكس با هم گرفتيم. دوباره اومديم خونه و تا ساعت ۳ منو اونو داداشم تو اتاقم داشتيم گپ ميزديم... خيلي خوشحال بودم. . خلاصه شب خوابيديم و فردا ظهر دوباره وقت وداع رسيد و دوباره دلم گرفت.. از هم خداحافظي كرديم.
بعد فرداش هم با خانودام و يكي از برادرهام با خانوم و بچه ش رفتيم شيراز. هرچي از زيبايي شيراز بگم كم گفتم. بيشتر جاهاشو بازديد كرديم. خيلي برام جالب و ديدني بود. حتي مردمش هم مودب و خونگرم بودن. با اينكه شهر جنوبيه ولي همه جا پر از درخت و گل بود. خيلي باصفا بود. واقعا جاي همتون خالي بود. من از همه بيشتر از آرامگاه حافظ لذت بردم چون منظره فوق العاده قشنگي داشت كه آدمو به وجد مياورد. سعدي. نارنجستان و ارگ كريم خان. تخت جمشيد. شاهچراغ. باغ ارم. باغ عفيف آباد. از حق نگذريم اينا هم جذابيت خودشونو داشت...
انشالله قسمت همتون بشه و به اين شهر خيلي ديدني سفر كنيد..
حالا نميدونم به قول زندادشم كه ميگه ليلا تو چون از قبل به شيراز علاقه داشتي بخاطر همينه اينقدر ازش تعريف ميكني ولي خيلي شهر قشنگيه..
من خيلي حرف زدم... براي همه ارزوي شادي و سلامتي و موفقيت دارم...
از همتون ممنونم كه منو فرامو ش نميكنيد... منم قول ميدم محبتهاي شما رو جبران كنم...
حرف آخر اينه كه خيلي دوستتون دارم....
بالاخره سال ۸۹ رفت و جاشو به سال ۹۰ داد...
اميدوارم هرسالي كه مياد بهتر از سال قبل باشه...
آرزو ميكنم همه سال خوبي داشته باشند...
خوب يعني...
در كنار خانواده و كساني كه دوستشون دارين از ته دل شاد باشين و بخندين...
هيچوقت گرفتار غم و بيماري نشين...
در تمام روزهاي سال اوضاع وفق مرادتون باشه و به هرچي كه ميخواين برسين...
آروزيي كه لحظه سال تحويل كردين همين سال مستجاب بشه...
زندگي براتون شيرين باشه...
و طعم خوشبختي رو از ته دل بچشيد...
اينها آرزوي من براي همه دوستاي گلم كه هميشه بهم لطف دارن...
سال نو براي همتون مبارك و ميمون باشه...
مخلص همتونم...
ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتن بلد شد
اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش
تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

از نديدن تو من بيتابم
خيلي وقته چشم من به راهته
دل من اسير اون نگاهته
خيلي وقته توي رويام دستاتو ميگيرم
اگه تو خيال من يه روز نياي ميميرم
خيلي وقته من پات نشستم
غير تو به هيچ كي دل نبستم
خيلي وقته آرزوم فقط به تو رسيدنه
همه ي حسرت من يه لحظه تورو ديدنه
خيلي وقته همه جا دنبال تو ميگردم
نميدوني چه شبا تا صبح دعا ميكردم
خيلي وقته از غمت هرشب و روز ميسوزم
اينو ميگم بدوني عاشقتم هنوزم...
اميدوارم همگي خوب و خوش و سلامت باشيد.
من كه عالي ام تا چند روز پيش حالم داغون بود ولي الان شكر خدا بهترم...![]()
همه چي تقريبا خوب پيش ميره...
بابام راضي شده واسم ماشين بگيره...
هورااااا خيلي خوشحالم بالاخره به خواسته ام ميرسم![]()
غروب يه سر نمايندگي رفتيم ماشين ديديم ولي قراره فردا صبح بريم كه ديگه بگيريم.
اوضاع وفق مراده. خدارو شكر. قربون خدا برم كه هميشه هوامو داره.
خدا جون مرسي كه كمكم ميكني و هميشه منو خوشحال ميكني...
ميدونم بنده خوبي نيستم و بعضي اوقات ناشكري ميكنم كه من فلانم ولي تو خيلي صبور و باگذشتي كه زود از خطاهام ميگذري. خداجون واقعا ازت ممنونم ميدونم يه بنده ي حقير بيش نيستم و نمازهامو يك درميون ميخونم و گاهي وقتا تنبلي ميكنم ولي باز تو منو ميبخشي و يه فرصت دوباره بهم ميدي.
خدايا خودت ميدوني كه من نوكرتم و ازت بخاطر تمام كارهايي كه برام كردي ازت ممنونم.
اين روزها تنها ناراحتي كه دارم دوري از عشقمه...
اگه اونو كنار خودم داشتم. اگه ميتونستم هر موقع كه ميخوام ببينمش و باهاش باشم ديگه هيچ غمي نداشتم. ولي راست ميگن كه هيچ بشري بدون غم زندگي نميكنه. مطمئنم هركي تو زندگيش يه غمي داره كه بابتش ناراحته. ولي بيخيال اگه در آينده خدا منو اونو بهم برسونه اين همه صبوري ارزششو داره...
از قديم راست گفتن كه تا واسه رسيدن به اون چيزي كه ميخواي نجنگي وقتي بدستش مياري برات لذتي نداره. واقعا هم همينطوره.
از ته دل آرزو ميكنم كه همه به آرزوهاشون برسن و خدا دعاي همه بنده هاشو اجابت كنه![]()
من معتقدم اگه يه چيزي رو واقعا از ته قلبت از خدا بخواي حتما بهش دست پيدا ميكني...
زياي حرف زدم. اميدوارم كه همگي موفق باشن تو زندگي...
فداي همتون ميشم كه اينقدر لطف و محبت دارين...
امروز تولدمه...![]()
تولد ۱۹سالگيم...
مامانم با زندادشمينا قراره برام يه جشن تولد بگيرن. خيلي خوشحالم كه خانواده اي به اين خوبي دارم كه هميشه به يادم هستن و با كارهاشون منو خوشحال ميكنن...
امروز قرار يه رقص حسابي با خانواده بكنيم. بعد از دو ماه كه خودمو نگه داشتم بخاطر ماه محرم و صفر الان ديگه آزادم. من عاشق رقص و ورزشهاي تحركي هم. راستي يه چيز ديگه هم بگم. من از ديروز سرما خوردم.
تا همين يه ساعت پيش تو تب داشتم ميسوختم. با خودم گفتم عجب شانس بدي دارم آخه چرا درست روز تولدم بايد اين بلا سرم بياد. دلم گرفته بود. از ديروز تاحالا هرچي كه مامانم با زنداشم كه ديشب خونشون بودم قرص بهم دادن فايده نداشت. ولي مامان جونم يه قرص قويتر داد كه الان تقريبا تبم اومده پايين. دلم ميخواد زودتر تبم بياد پايين. آخه اينجوري جشن خراب ميشه. خلاصه...
امشب بزن و بكوب داريم. اميدوارم كه خوش بگذره. حرف ديگه اي نمونده عزيزاي دلم من يه تشكر بهتون بدهكارم مرسي كه اينقدر بهم لطف دارين و بهم سر ميزنيد و با نظراتتون خوشحالم ميكنيد. واقعا ممنون انشالله همتون شاد و پيروز باشيد.![]()
وقتي دلتنگي فقط دوست داري به خاطره ها فكر كني.
دوست داري كه به آينده ي قشنگي تو ذهنت تصور ميكني فكر كني.
دوست داري با يكي دردو دل كني كه اونم حس تورو داشته باشه و دركت كنه.
وقتي دلتنگي حسرت ميخوري كه كاش مثل خيليهاي ديگه به عشقت نزديك بودي .
وقتي دلتنگي آرزو ميكني كه كاش چشماتو ميبستي و باز ميكردي ميديدي كه اون پيشته.
وقتي دلتنگي از هرچي فاصله و دوريه كه باعث ميشه دلت بگيره متنفر ميشي
وقتي دلتنگي هيچ دلخوشي براي شاد بودن نداري.
وقتي دلتنگي تنها چيزي كه آرومت ميكنه اميد به آينده اي كه قراره كنارش باشي.
وقتي دلتنگي فقط لحظه شماري ميكني كه روز ديدار زودتر فرا برسه.
وقتي دلتنگي منتظري كه يه خبري از اون بياد.
وقتي دلتنگي هر شب ميخوابي و خوابشو ميبيني ولي وقتي از خواب پاميشي و ميبيني اون كنارت نيست دلتنگتر از قبل ميشي.
دلتنگي حس نبودن كسي است كه تمام وجودت يكباره تمناي بودنش را ميكند...
ديروز آقاي رئيس جمهور افتخار دادن اومدن استان ما و شهر مارو ببينه و به قول خودش بخواد يه كمكي به وضعيت شهر بكنه. هرچند فقط در حد يه حرف بوده ولي هيچي تغيير نكرده . ديروز امتحان وصيت داشتم. اومدم ترمينال كه با دوستم سوار ماشين بشيم. ديديم همه جا قلقلست. همه صف وايستادن منتظر ماشينن. ما هم كه امتحان داشتيم نميتونستيم زياد منتظر بمونيم. زنگيدم داداشم بياد مارو ببره. اولش يه كم ناز كرد گفت حالا يكم ديگه بمونيين شايد پيدا شد گفتم بابا دروغم چيه ميگم هيچ ماشيني پيدا نيست زود باش بيا ديگه دوباره ناز كرد منم كه اصلا خوشم نمياد ناز كسي رو بخرم گوشي رو قطع كردم و اعصابم خورد شد. بعد ۲دقيقه خوش زنگ زد گفت منتظر باشين دارم ميام فهميد كه نبايد درخواست خواهر مهربونش رو رد كنه. حالا شايد بگيد من چه از خود راضيم كه ميگم مهربون. ولي همه بهم ميگن مهربوني!!!!
بيخيال رفتيم و رسيديم شهري كه دانشگاهمون توش بود .وقتي رسيديم به كوچه دانشگاهمون ديدم در دانشگاه بسته ست. خيلي تعجب كردم. خيلي هم خلوت بود. روي در اعلاميه وصل كرده بودن. ديدم كه نوشتن بخاطر ورود رئيس جمهور به استان عزيز ما گيلان امتحانهاي امروز به فردا موكول شد.
واقعا آخر ضد حال بود .اعصابم از هرچي دانشگاه و امتحانه خورد شد. آخه ميدونين دانشگاه ما هميشه بي سروسامونه. در واقع ما سه تا مكان توي كوچه واسه درس خوندن داريم. يعني هردفعه درسهامون تو يه مكان تشكيل ميشه. تازه مكاني كه نميشه اسمشو گذاشن دانشگاه به قول يكي از استادامون كه ميگه شبيه گاوداريه!!!
خيلي دوست دارم هرچه زودتر اين دو ترم هم تموم بشه از اين دانشگاه برم. خيلي دلم ميخواد بابام واسم ماشين بخره. واسه همه بچه هاش گرفته ولي نميدونم چرا تا به من بدبخت ميرسه ميگه تو پاركينگ ديگه ماشين جا نيست. بابام واسه خواهرم وقتي داشت عروسي ميكرد. وقتي نامزد بود ماشين گرفت. مامانم ميگه شايد بابام منتظره كه من نامزد كنم اونوقت واست ماشين بگيره. ولي من حالا حالاها فكر ازدواج نيستم. بابام اخلاق بدي كه داره اينه كه همش بايد التماس كنيم تا بخواد يه چيزي رو برامون بگيره.
بيخيال سرتونو درد نميارم. خيلي وقت بود آپ نكرده بودم گفتم يه آپي كرده باشم.
نميدونم چرا تازگيا نميتونم شعر بگم. اونقدر امتحان داديم مخم ديگه كار نميكنه واسه شعر گفتن.
حرف ديگه اي ندارم. انشالله همتون موفق باشين عزيزان من....
چه خوبه كه من ميمونم تو قلب تو هميشه
چه خوبه هر روز صداي گرم تورو شنيدن
تو اوج هر شاديهامون با همديگه خنديدن
چه خوبه كه منو تو از عشقمون سير نشيم
با هرچي كه غصه و غم داره ما درگير نشيم
چه خوبه تو زندگيمون باشيم منو تو خوشبخت
با هم باشيم هميشه تو هر شرايط سخت
چه خوبه با تو موندن
هر لحظه با تو بودن
چه خوبه از تو گفتن
دست همو گرفتن
چه خوبه توروديدن
روز به هم رسيدن....
| Design By : Pars Skin |
